کد خبر ۳۵۳۸۹
تاریخ انتشار: يکشنبه ۲۵ دَلو ۱۳۸۸ ۱۸:۱۲

امام رضا(ع) و فریاد آشکار

مأمون اگر پيروز مي‌شد يقيناً به هدفي دست مي‌يافت كه از سال ۴۰ هجري يعني از شهادت علي بن ا

در تاريخ گاه حوادثي رخ مي‌نمايد كه گرچه از محاسبه‌اي عقلاني برخوردار بوده، اما پيامد آن چيزي فراتر از پيش‌بيني‌هاي اوليه مي‌شود.
از جمله اين حوادث، موضوع ولايت‌عهدي امام رضا(ع) و مسائلي است كه پيرامون آن اتفاق افتاد. موضوع از اين قرار بود كه مأمون مي‌خواست امام(ع) را براساس منافع و مصالحي كه براي خويش متصور بود، به پذيرش آن وادارد، اما امام(ع) براساس درايت خاص خود، تحقق اين پيش‌بيني را ناكام گذاشت و پيامدي ديگر را رقم زد.
به هر روي، اين ماجرا، همه گاه خواندني و شايان تأمل در زواياي گوناگون آن است. مطلب حاضر با تحليل شرايط تاريخي زمانه امام رضا(ع) به كند و كاو در اين مسئله مي‌پردازد.
حضرت علي بن موسي، ملقّب به رضا، در سال 148 هجري قمري در روز 11 ذيقعده در مدينه به دنيا آمد. مدت امامت امام هشتم در حدود 20سال بود كه مي‌توان آن را به 3 بخش جداگانه تقسيم كرد:
1ـ ده سال اوّل امامت آن حضرت كه همزمان با دوره زمامداري هارون بود.
2ـ پنج سال بعد از آن كه مقارن با خلافت امين، فرزند هارون بود.
3ـ پنج سال آخر امامت آن بزرگوار كه مصادف با خلافت مأمون و تسلّط او بر قلمرو اسلامي آن روز بود.
امام رضا(ع) در هر يك از اين3 دوره، به مقتضاي مسئوليت خطير امامت، با اوضاع و احوال پيچيده خلافت آن روز كه به نام اسلام بر مردم حكومت مي‌شد و با وجود نابساماني‌هاي زيادي كه از جهات مختلف در زندگي اجتماعي مردم وجود داشت، وظايف متناسب خود را در راه خدمت به اسلام انجام مي‌داد. امام هشتم تا آنجا كه قدرت و امكان داشت از فرصتي كه در 3 سال آخر عمرش پيش آمد، در بيداري مردم و توجّه دادن آنان به اصول مسائل و پرده برداشتن از چگونگي اغفال آنان به صورت‌ها و عناوين گوناگون، حداكثر استفاده را كرد.
دوران حيات و امامت امام هشتم، اوج گيري گرايش مردم به اهل بيت و دوران گسترش پايگاه‌هاي مردمي اين خاندان است. چنان كه مي‌دانيم امام از پايگاه مردمي شايسته‌اي برخوردار بود. آنچه در دوران علي بن موسي‌الرضا(ع) يعني ولايتعهدي پيش آمد نشان دهنده اين است كه علاقه مردم و جوشش محبّت‌هاي آنان نسبت به اهل بيت در دوران امام رضا(ع) خيلي بالا بوده است. به هر حال قبل‌تر هم كه اختلاف امين و مأمون پيش آمد و جنگ و جدال بين خراسان و بغداد، 5 سال طول كشيد همه اينها موجب شد كه علي بن موسي الرضا(ع) بتواند كار وسيعي بكند كه اوج آن به مسئله ولايتعهدي منتهي شد.
حقيقت آن است كه در اين دوران، بدي اوضاع ميان امين و مأمون به امام كمك كرد تا بار سنگين رسالت خويش را بر دوش كشد، بر تلاش‌هاي خود بيفزايد و فعاليت‌هاي خود را دوچندان كند، چه در اين زمان زمينه آن فراهم شدكه شيعيان با او تماس بگيرند و از رهنمودهاي او بهره جويند و همين امر در كنار برخوردار بودن امام از ويژگي‌هاي منحصر به فرد و رفتار آرماني‌اي كه در پيش گرفته بود سرانجام به تحكيم پايگاه و گسترش نفوذ امام در سرزمين‌هاي مختلف حكومت اسلامي انجاميد.
در چنين شرايطي و پس از آن كه حضرت رضا(ع) بعد از پدر، مسئوليت رهبري و امامت را به عهده گرفت در جهان اسلام به سير و گشت پرداخت و نخستين مسافرت را از مدينه به بصره آغاز فرمود تا بتواند به‌طور مستقيم با پايگاه‌هاي مردمي خود ديدار كند و درباره همه كارها به گفت‌وگو بپردازد. عادت امام چنين بود كه پيش از آن كه به منطقه‌اي حركت كند، نماينده‌اي به آن ديار گسيل مي‌داشت تا مردم را از ورود خويش آگاه كند تا وقتي وارد شهر مي‌شود مردم آماده استقبال و ديدار ايشان باشند. سپس با گروه‌هاي بسيار بزرگ مردم اجتماع برپا مي‌كرد و درباره امامت و رهبري خود با آنان گفت‌وگو مي‌فرمود. آنگاه از آنان مي‌خواست تا از او پرسش كنند تا پاسخ آنان را در زمينه‌هاي گوناگون معارف اسلامي بدهد.
پس از آن كه امام مسئوليت امامت را به عهده گرفت همه توانايي خود را در آن دوره، در توسعه دادن پايگاه‌هاي مردمي خود صرف كرد، اما رشد و گسترش آن پايگاه‌ها و همدلي آنان با كار امام به اين معني نبود كه او زمام كارها را به دست گرفته باشد. با وجود همه آن پيشرفت‌ها و افزايش پايگاه‌هاي مردمي، امام به‌خوبي مي‌دانست و اوضاع و احوال اجتماعي نشان مي‌داد كه جنبش امام(ع) در حدّي نيست كه حكومت را در دست گيرد، زيرا اگرچه پايگاه‌هاي گسترده‌اي كه حضرت داشت، از او حمايت و پشتيباني مي‌كردند، اما نظير اين پايگاه‌ها به اين درد نمي‌خورد كه پايه حكومت امام(ع) ‌شود.
امام رضا(ع) در اين مرحله خود را آماده آن مي‌كرد تا مهار حكومت را به دست گيرد، اما با شكلي كه او خود مطرح كرده بود و خود مي‌خواست، نه در شكلي كه مأمون اراده مي‌كرد. اين تصويري است از دوران امام كه مي‌تواند در تفسير 2 رخداد مهمّ، يعني مسئله ولايتعهدي و نيز مسئله پيشنهاد خلافت به امام از سوي مأمون راهگشا باشد. به تعبيري ديگر، مي‌توان گفت تنش هاي موجود در آن زمان هنوز باقيمانده‌هايي از طوفاني بود كه از چند دهه قبل عليه حكومت اموي و از سوي 2 خاندان مهمّ علوي و عبّاسي برپا شده بود.
در ميان چنين طوفاني بود كه قدرت طلبان خاندان عبّاسي بر اسب‌هاي لجام گسيخته خود مي‌نشستند و هرگونه كه مي‌خواستند به سوي هدف خود و با اين ديدگاه كه هدف وسيله را توجيه مي‌كند، مي‌راندند و گاه هم در اين هياهو و در غياب ديده‌هاي مردم خنجري هم از پشت به خاندان علوي مي‌زدند. خاندان عبّاسي از سويي از نام «آل محمّد» سوءاستفاده مي‌كرد، چندان كه گاه به خاطر نزديكي طرز كار يا تبليغاتشان با آل علي، در مناطق دور از حجاز اين گونه وانمود مي‌كردند كه پيرو آل علي هستند.
حقيقت آن است كه مأمون براساس نقشه خود، از سويي با احترام گذاشتن به خلفا و صحابه در به دست آوردن اعتماد اهل سنّت كوشيد، از سويي با بيزاري جستن از معاويه و اعمال او، از پشتيباني ناراضيان شوريده بر حكومت اموي بهره گرفت و از سويي ديگر با فراخواندن امام رضا(ع) به مرو، مركز خلافت، به گمان خود براي به دست آوردن اعتماد و طرفداري شيعيان، كه در آن دوران از پايگاه و نفوذ خوبي برخوردار بودند راه گشود. به اين ترتيب مامون نبرد سياسي پنهاني‌اي را عليه شيعيان آغاز كرد و خواست آنچه را پدرش با زنداني كردن امام كاظم(ع) در زندان‌هاي بغداد به دست نياورده بود از طريق محبوس كردن فرزند او در قصرهاي پرشكوه حكومت فراچنگ آورد.
مأمون اگر پيروز مي‌شد يا اگر مي‌توانست آن‌چنان كه برنامه‌ريزي كرده بود كار را به انجام برساند يقيناً به هدفي دست مي‌يافت كه از سال 40 هجري يعني از شهادت علي بن ابي طالب(ع)، هيچ‌يك از خلفاي اموي و عبّاسي با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست يابند، يعني مي‌توانست درخت تشيّع را ريشه كن كند و جريان معارضي را كه همواره همچون خاري در چشم سردمداران خلافت‌هاي طاغوتي فرورفته بود به‌كلي نابود سازد. مأمون با چنين طرحي و چنان هدفي با امام كه هنوز در مدينه بود مكاتبه كرد تا به وي بپيوندد، امّا چون اين تلاش به ناكامي انجاميد، امام را تحت نظارت از مدينه به مرو خواند. مأمون نخست به امام پيشنهاد خلافت كرد و گفت: برآنم كه خود را از خلافت كنار بكشم و آن را به تو بسپارم و با تو بيعت كنم.
امّا امام فرمود: «اگر اين خلافت از آنِ تو است، حق نداري جامه‌اي را كه خداوند بر تو پوشانيده است از تن درآوري و به غيرخود دهي و اگر نيز خلافت از آنِ تو نيست، حق نداري آنچه را به تو تعلق ندارد به من دهي ». امّا به‌رغم همه اصراري كه كتب تاريخ از آن حكايت دارند امام اين پيشنهاد را نپذيرفت. در تحليل اين كه چرا امام بيعت را نپذيرفت، برخي چنين مي‌آورند كه همه شواهد و دلايل بر آن دلالت دارد كه مأمون در پيشنهاد خلافت به امام جدّي نبود.
احتمال ديگر نيز آن است كه در آن دوران، نه شرايط جامعه پذيراي چنين خلافتي بود و نه دستگاه عريض و طويل خلافت با همه اميران و وزيرانش. برخي در اين باره مي‌گويند: اگر امام خلافت را عهده دار مي‌‌شد به اين معني بود كه در سراسر كشورهاي اسلامي در اداره همه امور مسئول مي‌شد و اين كار به دستگاهي مطلع و آگاه نياز داشت تا بتواند برنامه اسلامي را در حكومت مو به مو و با اخلاص و امانت تمام به مرحله اجرا درآورد. پايگاه‌هاي امام گرچه داراي سوزانترين عاطفه و احساس بودند، امّا به آن درجه عميق از درك و آگاهي نرسيده بودند كه نظريه‌هاي وي را به كمال دريافته باشند.
مسئله در حقيقت تغيير ظاهري نبود، بلكه مبناي اساسي داشت و بايستي برپايه آگاهي عميق و درك مخلصانه امور عمل مي‌شد. پيشنهاد ديگري كه مأمون به امام كرد پذيرش ولايتعهدي بود.امام ولايتعهدي را مي‌پذيرد و در هفتم رمضان سال (201 ق)با او به عنوان ولايتعهدي بيعت مي‌‌شود و در اين باره فرماني مي‌نويسند: امام به بازي‌اي كه مأمون آغازش كرد وارد مي‌شود، اما همين بازي را به زيان او به پايان مي‌رساند. آن حضرت در برابر ابتكار مأمون اقداماتي از اين نوع انجام مي‌دهد:
ـ امام در همان آغاز حركت از مدينه، جوّي از نارضايتي در اين شهر پديد مي‌آورد و بدين سان به جامعه مي‌فهماند كه يك توطئه در كار است، نه آن كه بناي تقديم خلافت به صاحبانش باشد.
ـ امام پيشنهاد خلافت و ولايتعهدي را در ابتدا نمي‌پذيرد و اين مسئله در جامعه پخش شده و ترسيمي ناشناخته از مبارزات شيعه به جامعه ارائه مي‌شود كه اين يك جنگ قدرت نيست، بلكه مسئله، مسئله اصول و بنيادهاست و بدين ترتيب نه تنها چهره شيعه زشت نمي‌شود بلكه مردم به‌درستي تفاوت اين چهره با ديگران و نيز مرزهاي ميان مبارزات خاندان عبّاسي و خاندان علوي را درمي يابند.
ـ امام در دارالخلافه موضع منفي در پيش گرفت و در همان حال كه نام وليعهد داشت و قهراً از امكانات دستگاه خلافت نيز برخوردار بود، چهره‌اي به خود مي‌گرفت كه جامعه بفهمد ايشان با دستگاه خلافت مخالف و به آن معترض است و اين چيزي است كه درست با اهداف مأمون در تعارض قرار مي‌گيرد. امام با استفاده از تريبون دستگاه خلافت، داعيه امامت شيعي را در سطح جهان اسلام مطرح مي‌كند و آنچه را از سال 11هجري تاكنون جز به تقيّه گفته نشده آشكارا فرياد مي‌زند. امام از هر فرصتي براي تماس با مردم بهره مي‌جويد و چهره درست اسلام را به آنان مي‌نماياند.

نویسنده: دكتر پريش كوششي منبع: همشهری آنلاین

برچسب‌ها

نظر شما

  • AvaAdvertisement

مطالب مرتبط

آخرین اخبار

  • AvaAdvertisement