کد خبر ۲۳۷۴۱۳
تاریخ انتشار: سه شنبه ۲۹ سَرَطان ۱۴۰۰ ۰۸:۴۶

تروریسم جهش‌یافته؛ میراث ۲۰ سال اشغال افغانستان از سوی امریکا

با تخلیه پایگاه هوایی بگرام، شکست سومین قدرت اشغال گر در تاریخ معاصر افغانستان رقم خورد و جهانیان نا باورانه شکست آمریکا و ناتو، دارنده بزرگترین و مجهزترین ارتش حرفه‌ای را در افغانستان به نظاره نشستند، و به چشم سر دیدند که چگونه قوی‌ترین پیمان و قدرت نظامی موجود، پس از بیست سال اشغال، کشتار و تخریب، جنایت و خیانت، و کشتن هزاران انسان بی‌گناه، با خفت و ذلت و سراسیمگی، مجبور به فرار شد و مدال شکست سومین امپراطوری بزرگ نظامی- صرف نظر از شکست تروریزم بین المللی - نصیب مردم افغانستان شد.

بخش نخست
عوامل شکست آمریکا در افغانستان
الف/ بگرام نقطه عطف تاریخ
با خروج آخرین گروه از سربازان آمریکایی از پایگاه هوایی بگرام کابل، در دهم برج اسد (= تیر) 1400ش، جهان نظاره‌گر یکی از مهم‌ترین حوادث بین المللی بود. کار عملیات خروج نیروهای آمریکایی از این پایگاه، پیش از موعد مقرر و مورد انتظار (یازدهم سبتامبر2021 =20 سنبله) پایان یافت. این نظامیان چند ده هزار نفری که روزی با شلیک موشک‌های کروز و قاره پیما و غرش هوا پیماهای غول‌پیکر جنگی و ترابری، وارد افغانستان شده بودند، اکنون با تلّی خود‌ساخته و جنون آمیزي از خاکستر و انباری از پاره‌آهن‌های وسایط و تجهیزات نظامی بر جای مانده در وسط میدان و فضای سوت‌وکور پایگاه، بدرقه شدند و مخفیانه و خموش، این فرودگاه را ترک گفتند و در یک لحظه دیدنی، تلاقی نگاه پریشان و خسته نظامی نگهبان افغانستانی، با نگاه آکنده از ترس و خوشحالی سرباز آمریکایی، ثبت تاریخ پرفراز و فرود افغانستان شد!

پایگاه بگرام در مدت بیست سال اشغال افغانستان از سوی ناتو، مرکز اصلی استقرار نیروها و برنامه‌ریزی و عملیات نظامی آمریکا در افغانستان بوده و گاه تا صد هزار نیرو را در خود جای می‌داده است، بگرام پیش از این و در دهه شصت، شاهد حضور ده‌ها هزار نظامی از پیمان ورشو به رهبری شوروی سابق و بنیاد شده از سوی همآنان بود، از این روی، از نقطه‌های پر رمزوراز و نماد آغاز و پایان دو بار اشغال افغانستان، از سوی دو قدرت اول نظامی قرن حاضر به حساب می‌آید. هرچند که هم ارتش سرخ شوروی، و هم سربازان آمریکایی، برروی رازهای آن خاکستر پاشیدند و آن را به صورت زمین سوخته تحویل صاحبان اصلی و نظامیان افغانستانی دادند!

با تخلیه پایگاه هوایی بگرام، شکست سومین قدرت اشغال گر در تاریخ معاصر افغانستان رقم خورد و جهانیان نا باورانه شکست آمریکا و ناتو، دارنده بزرگترین و مجهزترین ارتش حرفه‌ای را در افغانستان به نظاره نشستند، و به چشم سر دیدند که چگونه قوی‌ترین پیمان و قدرت نظامی موجود، پس از بیست سال اشغال، کشتار و تخریب، جنایت و خیانت، و کشتن هزاران انسان بی‌گناه، با خفت و ذلت و سراسیمگی، مجبور به فرار شد و مدال شکست سومین امپراطوری بزرگ نظامی- صرف نظر از شکست تروریزم بین المللی -، نصیب مردم افغانستان شد و دایره فتح الفتوح کامل شد، و افغانستانی‌ها تنها ملتی شناخته شدند که فاتح سربلند نبرد با قدرت‌های جهنمی شرق و غرب‌اند. چنانکه به موازات این فتح و پیروزی، دنیای رنجور از سلطه‌طلبی، فزون خواهی و غارت گری، بار دیگر مدیون ملت مسلمان و بیگانه‌ستیز افغانستان شد. دینی که دستکم، مستلزم حمایت و ایستادن درکنار ملت مجاهد و مقاوم افغانستان و پذیرش عواقب تلخ و شیرین این نبرد، از سوی ملت‌ها و دولت‌هایی است، که از ثمرات این پیروزیی راهبردی منتفع، و احیانا در کوتاه مدت از اسیب‌های آن متضرر خواهند شد.

ب/ عامل شکست آمریکا، مردم یا طالبان؟
نکته‌ی که سوگمندانه، مسکوت و مغفول مانده است، بررسی ابعاد شکست آمریکا در افغانستان و عوامل این شکست است. شاید بدین سبب که حتی نخبگان نیز تحت تأتیرشگردهای شیطنت‌آمیز غرب، دچار تردید شکست آمریکا در افغانستان اند و از شکست و اخراج نیروهای آمریکایی و ناتو، با عناوینی چون ناکامی دولت و مردم افغانستان در استفاده از فرصت‌ها و ظرفیت‌های به اصطلاح جامعه جهانی، ناامیدی دولت‌مردان آمریکا از مبارزه دولت کنونی با فساد، عدم استعداد مردم افغانستان برای مدرن و ملت‌شدن و... یاد می‌کنند. تأسف‌بار تر از آن، برخی می‌پندارند، که عامل شکست ناتو، گروهک منفور و تروریستی طالبان بوده است!

اما واقعیت نهفته در هاله‌ای از پروپاگندای خبری و حواشی گمراه‌کننده سیاسی و نظامی خلق شده از سوی نظام سلطه، آن است که آمریکا همچون اسلاف توسعه‌طلب خود انگلیس و شوروی در باتلاق افغانستان شکست خورد، آن هم به دست مردم افغانستان و نه گروهک طالبان که خود دست پرورده غرب، و از عوامل بحران، و بهانه بیست سال اشغال افغانستان است.

تردید در شکست، و یا تشخیص نادرست عوامل شکست آمریکا در افغانستان، معلول، پیچیدگی ماهیت اشغال افغانستان از طرف آمریکا، نسبت به همانندهای پیشین آن، استعمار انگلیس، شوروی سابق(= پیمان ورشو) و تروریزم تکفیری (القاعده و طالبان) است. زیرا انگلیس با ادعای صریح قیمومیت و اشغال پا به افغانستان گذاشته بود. شوروی نیز هر چند با روپوش دعوت دولت دست‌نشانده کمونیستی و اما بدون اجازه شورای امنیت و سازمان ملل به افغانستان هجوم آورد و در زمان اشغال، هم دولت مارکسیستی و هم اشغال‌گران از مخالفت با دین و ارزش‌های اسلامی و ترویج و تحکیم ایدئولوژی مارکسیستی، إبایی نداشتند. چنانکه تکفیری‌ها و طالبانیسم دهه هفتاد، نیز بر اساس باورهای سلفی (= وهابی و دیوبندی) آشکارا تمام ناهمسویان خود از مردم افغانستان را مشرک و خارج از حوزه دیانت اسلامی و سنت‌ها و ارزش‌های ایشان را خرافی و بدعت، و خون و ناموس و مال آنان را بر لشکریان خود حلال اعلام می‌کردند و با ورود در هر منطقه، زمین سوخته و تاراج و قتل عام بر جای می‌نهادند. این همه، سبب شد تا مردم افغانستان به طور واضح دشمنان انگلیسی، مارکسیستی و تکفیری را بشناسند و تکلیف خود در مقابل آنان را بدانند، و آن جهاد و مقاومت بود، بی‌آنکه بها و هزینه سنگین مقاومت، موجب درنگ و تردید ایشان گردد. سرانجام نیز بر اساس راهکرد وحیانی « إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُم‏» (محمد/7) پیروزی نصیب آنان شد.

اما اشغال افغانستان به وسیله ناتو و آمریکا با پیش‌زمینه‌های اجتماعی، سیاسی و قانونی، خزنده و آرام در طی سال‌ها صورت پذیرفت، چه این که اولا؛ به دلیل اشراف اطلاعاتی و نظامی آمریکا بر کشور همسایه افغانستان، پاکستان، از زمان جهاد با سران مجاهدین مستقر در پاکستان در تماس بود و برای شکست رقیب بین المللی خود شوروی، به احزاب سیاسی مجاهدین کمک‌های اطلاعاتی، مالی و تسلیحاتی می‌رساند، و در کنار آن از مدارس دینی بنا شده از سوی اعراب تند رو، با گرایش‌های وهابی - سلفی در پاکستان در ارتباط بود. پس از سقوط دولت مارکسیستی، آمریکا با ایجاد اختلاف بین سران گروه‌های جهادی برسر ساختار حاکمیت و هم‌زمان تجهیز و حمایت گروه‌های افراطی و تحصیل‌کردگان همان مدارس، مانع روی کارآمدن حکومت اسلامی معتدل، فراگیر و قابل قبول برای تمام ساکنین آن کشور و سرانجام تسلط گروه خشن طالبان با همدستی پاکستان و کشورهای عربی خلیج‌نشین بر افغانستان شد. در این شرایط که مردم افغانستان از وحشی‌گری، تحجر و خشونت طالبانی به ستوه آمده و به دنبال ناجی گمشده و دستی از غیب بودند، آمریکا با درک شرایط اجتماعی و سیاسی، در قالب ناجی وارد افغانستان شد و به دلیل تسلط بر شورای امنیت سازمان ملل، زیر چتر و بهانه پاسخ به حمله تروریستی القاعده از خاک افغانستان به مردم و سرزمین آمریکا - اتهامی که نیاز به اثبات داشت ولی هيچ وقت اثابت نشد و اگرهم اثبات می‌شد انتحارکنندگان تبعه عربستان بودند نه افغانستان - ناتو به افغانستان قشون کشید و به مدت دودهه این کشوررا اشغال کرد.

کارشناسان غربی بر این پندار بودند و روند طبیعی رخ‌دادها و عقل حسابگر و معیشت‌اندیش نیز در محاسبات خویش، منتج بدین نتیجه بود که مردم افغانستان به دلیل تجربه چند دهه ناامنی، فقر و آوارگی و چشیدن طعم تلخ جنگ داخلی بر اثر بی‌کفایتی و دنیا زدگی رهبران جهادی و دررأس این هِرم، عملکرد زشت و خشن امارت طالبانی که به نام اسلام بر مردم حکومت کرده‌اند، از اسلام و حکومت اسلامی با تمام اشکال شیوه‌های آن بیزار و منزجرشده‌اند و با تمام وجود از فرآوردهای به اصطلاح مدرنیته در عرصه‌های فرهنگی، اندیشه، اخلاق و اصالت‌ها وارزش‌های مدرنیسم همچون فرودیسم (= اصالت غریزه جنسی) داروینیسم ( =اصالت هویت حیوانی) اومانیسم (= اصالت انسان و رهایی از سیطره خدا و دین) ماکیاولیسم (= اصالت خدعه و نیرنگ در سیاست) استقبال خواهند کرد و به تمام داشته‌های فرهنگی و دینی و ملی خویش پشت پا خواهند زد و در اندک زمانی فرهنگ برهنگی، و برهنگی فرهنگی روی خواهد داد و افغانستان به یکی از اقمار و پایگاه دایمی ناتو و آمریکا تبدیل خواهد شد.

برای آنکه منویات سیاسی، فرهنگی و استعماری اشغال‌گران در لایه پر زرق و برق حمایت از منافع مردم افغانستان پنهان شود، علاوه بر زمینه و بسترهای پیش‌گفته، شعارهای مبارزه با تروریسم، دولت‌سازی مدرن و مردمی و برچیدن کشت خشخاش، نیز بر توجیهات و دلایل اشغال افزوده شد. برای آسوده‌خاطرکردن ملت و نخبگان و رجال سیاست، پیمان امنیتی بین دو دولت آمریکا و افغانستان بسته شد و بدین ترتیب قفل و کلید کشور افغانستان باهم، به نیروهای ناتو به رهبری آمریکا تحویل داده شد. زمین و هوا، سیاست و دیانت، اخلاق و معیشت، اقتصاد و فرهنگ، صلح و جنگ و...همه و همه بر مبنای اراده واداره آمریکایی به چرخش در آمد. شاید بتوان گفت اگر ملتی جز ملت افغانستان می‌بود، کار پایان یافته بود و این بار اشغال‌گران، سرنوشت مقدرات ملتی را با خاطر آسوده و برای همیشه در اختیار می‌گرفتند. همین است آنچه در آغاز، از پیچیدگی اشغال افغانستان به وسیله آمریکا یاد کردیم و گفتیم که اشغال‌گران چون در لباس منجی ظاهر شدند، در وهله نخست با اقبال مردم مواجه شدند.

ج/ اهداف آمریکا در اشغال افغانستان
گذشته از خوی و منش توسعه‌طلبی و چشم‌دوختن به معادن و ثروت‌های طبیعی موجود در افغانستان که از زمان حضورکار شناسان غربی در زمان ظاهرخان و پس از آن، توسط روس‌ها شناسایی شده بود، هجوم آمریکا به افغانستان بر پای‌بست اهداف و دسترسی به منافع بلندمدت و کوتاه‌مدت چندی، منطقوی و بین‌المللی صورت گرفت:

یک: بر اساس نظریه پایان تاریخ، و جنگ تمدن‌ها، آمریکا با حق‌انگاری تفکر لیبرالیزم و جهانی‌سازی نظام لیبرال‌دموکراسی، افغانستان را سکوی مناسب می‌دید، هم برای اجرای تز خاورمیانه جدید و تکمیل ضلع شرقی این پروسه و هم برای تقابل با تمدن‌های رقیبي چون اسلام، بودیسم وهندوایسم که هرسه در همسایگی افغانستان هستند. حضور دوامدار در این کشور هزینه رویاروی با رقبا را کمتر و راه مقابله را هموارتر می‌کرد. چنانکه مارکسیست‌هاي روسی با همین پندار پا به افغانستنان گذاشته بودند.

دو: موقعیت بی‌بدیل سوق الجیشی افغانستان و قرارگرفتن در جایی که گاه قلب، و گاه بام آسیا نامیده می‌شود و از نظر نظامی رصدگاه چهار قدرت اتمی آسیا و شرق به شمار می‌رود.

سه: از منظر اقتصادی افغانستان محور اصلی جاده ابریشم و دروازه ورود و خروج مواد خام و کالای صادراتی از شرق آسیا به غرب آن است و همسایه و هم‌مرز با اقتصاد در حال رشد اژده‌های زرد چین، که با شتاب خیره کننده در حال تغییر موقعیت اقتصادی از جایگاه دوم به رتبه نخست جهان و عبور از آمریکای فرورفته در مشکلات و تنگنا‌های قرض، بیکاری، نا امنی‌های سیاسی و نژادی است. چنانکه همسایگی با کشورهای ثروتمند از نظر انرژی و آب در آسیای میانه، که هنوز هم حیاط خلوت روسیه جدید و خرس قطبي برخاسته از خواب زمستانی دوره گورباچف محسوب می‌شود.

چهار: در غرب افغانستان، پس از انقلاب اسلامی در ایران و سقوط رژیم شاه که دژ بان حصار منافع آمریکا و حفظ موجودیت اسرائيل در این منطقه بود، نظام سیاسیی بر سر کار آمده است که تمام قد، اندیشه و تفکر لبرالیسم و ارزش‌های بر آمده از دیدگاهای معرفت‌شناختی، فلسفه سیاسی، تاریخی و اجتماعی غرب را در حوزه فرهنگی به چالش کشیده و پنجه آهنین او را در کشور گشایی و چپاول ثروت‌های طبیعی ملت‌های عرب درهم شکسته است و رژیم اسرائيل را آشکارا به نابودی تهدید می‌کند و آزادی قدس و بازگشت آوارگان فلسطینی در صدر آرمان‌ها و اهداف استراتژیک آن به شمار می‌رود و بسیاری از نقشه‌های رژیم صهیونیستی در سرزمین‌های اشغالی و عربی را ناکام گذاشته و به عقب رانده است.

پنج: تبدبل افغانستان به پایگاه دائمی ناتو و آمریکا، با توجه به پیشینه تاریخی و نام‌برداری این ملت و سرزمین به تصلب و تعهد ایمانی، بیگانه‌ستیزی، شجاعت و عزت، ظرفیت، پتانسیل الگوشدن برای همسایگان و بل تمام کشورهای مسلمان و غیر مسلمانی را داشت که تا هنوز در تیول غرب و فرهنگ غربی در نیامده و به همین جرم در اصطلاح آمریکایی‌ها، محور شرارت شناخته می‌شوند.

سرزمینی به نام افغانستان با این ویژگی‌های ژئوپلیتیکی، سکویی برای دسترسی به اهداف استراتژیک و مهار رقبای فرهنگی، اقتصادی و نظامی، چندان وسوسه‌انگیز و مهم می‌نمود، تا آمریکا و ناتو را وادارد، حزم و احتیاط را به یک سونهند و بی‌آنکه از اسلاف شکست خورده درس عبرت بیاموزند، وارد باتلاق افغانستان شوند.

اسلام‌خواهی نقطه تعارض مردم افغانستان و آمریکا
هرچند در آغاز راه و بر اثر عوامل پیش‌گفته، حضور نظامیان خارجی با استقبال مواجه شد و عامه مردم افغانستان باور کردند که ناتو برای نجات آنان و آبادانی سیاسی و اقتصادی افغانستان آمده است، با گذشت زمان اما، این باور و اعتماد رو به کاهش گذاشت، زیرا نه تنها نشانه‌های مثبت از تحقق وعده‌های دولت‌سازی مدرن، مبارزه با تروریسم و نابودی مزارع خشخاش به میان نیامد، که برعکس، دخالت مستقیم کارشناسان آمریکایی در پروسه انتخابات ریاست جمهوری، پارلمان و حتی شوراهای ولایتی، نمایان‌ترشد، مزارع کشت خشخاش و قاچاق مواد مخدر در سطح بین المللی و به وسیله تیم‌های خرید، قاچاق و توزیع از خود دولت‌های غربی، گسترش چند برابری یافت و همکاری لجستیکی، اطلاعاتی ناتو و مشخصا آمریکا با گروهک‌های تروریستی و انتقال و جابه‌جای آن‌ها از خارج به داخل و نقاط خاصي از خاک افغانستان، در معرض دید مردم قرار گرفت. بدین سان اندک اندک، فاصله بین انتظارات، مطالبات و نگاه آمریکا و ناتو از یک سوی و مردم، علما، دانشگاهیان، چهره‌های ملی، نهادهای مدنی و نخبگان جامعه افغانستان ازسوی دیگر، واضح‌تر و عمیق‌تر شد.

در عرصه فرهنگی نیز اولین رویاروی در لوی‌جرگه قانون اساسی با اجماع شرکت‌کنندگان بر تصویب اصل اسلامی و انطباق تمام قوانین با اسلام و ارزش‌های اسلامی پدیدار شد. اجماع بر اصلی که بر خلاف نظر و انتظار غربیان بود. پیروزی مردم افغانستان در این نبرد نرم، دو پیام ملموس و جدی برای جهان به ویژه غربیان داشت، نخست آنکه نشان داد مردم افغانستان همچنان باورمند به اسلام‌اند و بین عملکرد برخی از سران جهادی و نیز تکفیریان و طالبان، با آموزه‌های نجات‌بخش اسلامی تمایز قایل‌اند. دو دیگر آنکه هر گاه پای تعارض ارزش‌های غربی، هرچند تحت نام امنیت، آزادی و دموکراسی، با اسلام به میان آید – علی‌رغم نیاز به حمایت‌های مالی و امنیتی غرب- مردم افغانستان بی‌درنگ جانب اسلام را خواهند گرفت. افزون بر این، بر اساس داده‌های خبرگان امور، در سالیان اشغال، نهادهای غربی در پوشش خدمات‌رسانی و نام‌های گوناگون، آمارهای دقیق از جمعیت‌هاي مذهبی، سیاسی، فرهنگی، شخصیت‌ها و افراد مؤثر، گرایش‌های دینی مذهبی، اخلاقی، تمایلات روحی و روانی اقوام و ملیت‌هاي گوناگون و میزان اثرگذاری فضای باز و آزادی‌های سیاسی و اجتماعی و رسانه‌های همسو با سیاست‌های غربی و مروج ولنگاری و فحشا، و رفتارهای هنجارشکنانه اخلاقی و نمودار فاصله‌گیری مردم در پسا دگردیسی سیاسی، از آموزه‌ها و مناسک دینی تهیه کرده و یافته‌های خودرا با سنجه‌های جامعه‌شناختی و روان شناختی سنجیده‌اند. نتیجه این سنجش، بسیارکم‌تر از انتظاری بود که در چشم انداز افغانستان امروزی تصویر شده و تریلیون‌ها دلار در این راه هزینه کرده بودند.

با کشف بیهودگی و شکست تلاش‌های غرب در نهادینه‌سازی فرهنگ و ارزش‌های غربی، سیاست‌گران آمریکایی در صدد برآمدند تا محملی برای خروج و شکست خویش بیابند. این محمل و توجیه شکست در کمال ناباوری و شگفتی، زدن سکه پیروزی به نام طالبان تروریست و تحکیم و علنی‌کردن ارتباط با این گروه بود، همان گروهی که آمریکا برای شکست و سقوط دادن آن به افغانستان لشکر کشیده بود!! گو اینکه ار تباط آمریکا با طالبان هرگز قطع نشده بود، چه به صورت مستقیم و چه از طریق واسطه‌های چون عربستان، امارات و قطر که پادوها و مجریان منطقوی سیاست‌های آمریکا هستند. اما تماس‌های ثابت، مستقیم آمریکا با طالبان به سال‌ها قبل از مذاکرات دوحه و به زمانی بر می‌گردد که غرب، متوجه ناکامی‌های خود در تغییر نگاه مردم نسبت به ارزش‌ها، فرهنگ، سیاست و حضور نظامی غرب در قالب مبارزه با تروریزم شد و دریافت که مردم افغانستان، حتی در لباس منجی، آن‌ها را به عنوان نیروهای اشغال‌گر و بیگانه می‌نگرند و اگر فرصتی دست دهد، زن و مرد، از هرتبار، مذهب و قبیله کشتن نیروهای اشغال‌گر را بر خود روا می‌شمارند و کشته‌های که از نیروهای نظامی خارجی به ظاهر به طالبان نسبت داده می‌شود، بسا از سوی مردم عادی به انگیزه‌های دینی و شخصی و یا احیانا تحریک کشورهای بیرونی و مخالف با حضور نظامیان غربی در افغانستان صورت می‌گیرد، که در هرصورت نشانه‌ی کنارنیامدن مردم با نیروهای اشغالگر بود.

ارتباط علنی و مستقیم آمریکا با طالبان، از طریق نماینده خاص این کشور زلمی خلیل‌زاد که مشترکات خونی، زبانی و فرهنگی و پبشینه دوستی با برخی از سران طالبان داشت، سرانجام به مذاکره دوحه و امضای پیمان صلح آمریکا با طالبان منجر شد. امضای این سند برای دو طرف حامل پیام‌ها و دست‌آوردهای بس مهم بود:

الف/ طالبان:
1/ نشستن نماینده دولت آمریکا با نمایندگان گروه کوچک و زیر زمینی که سران آن در لیست سیاه سازمان ملل است، آشکارا به معنای مشروعیت‌بخشیدن به این گروه بود و این که دولت، مردم افغانستان و جهان می‌باید خود را برای ورود دوباره طالبان به عرصه قدرت مهیا کنند.

2/ این نشست و امضای پیمان متارکه جنگ و حملات طالبان علیه نیروها و منافع آمریکا و بالعکس، به معنای مصادره پیروزی مردم افغانستان و شکست آمریکا  وناتو به نفع طالبان بود.

ب/ آمریکا:
امضای پیمان صلح  بین آمریکا و طالبان که به ظاهر در کام آمریکا تلخ می‌نمود – گذشته از بخش‌های پوشیده و سری پیمان که تاهنوز افشا نشده است- هم‌زمان چند ره‌آورد مهم برای نیروهای ناتو و آمریکا در بطن خود نهفته داشت:

1/ اول آنکه توجیه کننده خروج غرب از باتلاق افغانستان تحت عنوان فراهم‌کردن زمینه بستر صلح بین دولت افغانستان و نیروهای مخالف دولت و در نتیجه استقرار امنیت پایدار در افغانستان به عنوان مهم‌ترین رسالت نیروهای خارجی بود.

2/ دو دیگر اینکه عامل واقعی شکست آمریکا که مردم افغانستان بوده است در هاله‌ای از ابهام قرار گرفت، به بیان دیگر چنان که گفتیم، این پیروزی به نفع تروریسم مصادره شد و طالبان پیروز این میدان معرفی شدند، همان سان که در پسا پیروزی مردم افغانستان بر شوروی نیز، غربیان کوشیدند شکست شوروی و پیروزی مردم را به نفع غرب و حمایت‌های غرب از مجاهدین مصادره کنند.

3/ در شمارانگیزه‌های مصادره پیروزی مردم به نفع طالبان، به نوبه خود دو مطلب از اهمیت بیشتری برخوردار بود؛ یکی تشویق و روحیه‌دادن به دیگر گروه‌های افراطی در خاور میانه، جنوب آسیا، آسیای میانه، افریقا که به خشونت و ناامنی و شعله‌ورساختن جنگ داخلی ادامه بدهند. و دوم اینکه انتساب شکست آمریکا به ملت افغانستان، مایه الهام دیگر ملت‌های تحت سلطه غرب می‌گردید و سیطره‌ی هژمونیک آمریکا درجهان شدیدا لطمه می‌دید و بسا با سرنوشتی همچون شوروی سابق مواجه می‌شد. آنچنان که در پساوند شکست شوروی در افغانستان، کشورشوراها تجزیه و متلاشی شد و نیز جریان اعراب الأفغان شکل گرفت و ملت‌های عربی در پی بر اندازی دولت‌های وابسته به غرب برآمدند. غرب نمی‌خواست و نمی خواهد، این تجربه تلخ بار دیگر تکرار شود و شاهد صدور الگوی استعمارزدایی و بیگانه‌ستیزی از جغرافیای افغانستان به خارج از این کشور باشند.

4/ انتساب شکست آمریکا به طالبان، پیام رهایی‌بخش برای هیچ یک از ملت‌هاي تحت اشغال غرب و منطقه را نداشت و ندارد، زیرا اکثر مردم ارتباط بنیادی طالبان و گروه‌های تکفیر با غرب را می‌دانند و دو دیگر اینکه قرأت طالبانی از اسلام، گذشته از اینکه خوانش انحرافی از اسلام شناخته می‌شود، قابلیت الگوشدن و صدور برای ملت‌ها وجوامع بشری را ندارد.

5/ گذشته و مهم‌تر از همه، تصمیم آمریکا برای مشروعیت‌بخشیدن به طالبان و مسلط‌کردن این گروه بر سرنوشت مردم افغانستان را می‌باید انتقام‌گیری از مردم افغانستان و تاوان تسلیم ناشدن به اشغال گران فرهنگ غربی و وفاداری به اسلام ارزیابی کرد. آمریکا با هموارکردن راه برای حاکمیت طالبان در قالب امارت اسلامی درپی آن است که ملت افغانستان و نسل جدید این کشور که تاب و تحمل خشونت و شیوه حاکمیت و امارت طالبانی را ندارند، یا کشته شوند و یا افسوس سال‌های اشغال را بخورند و در درازمدت، سر ازپا نشناخته به اردوگاه غرب و به اصطلاح ائتلاف ضد تروریسم روی بیاورند و بدون کم‌ترین هزینه پذیرای ارزش‌ها و نوع حاکمیت و سیاست غربی در آینده زمان شوند، به گونه‌ای که کم‌ترین نشانه و تعلق خاطر به اسلام در این کشور بر جای نماند. این تجربه قبلا در جاهای دیگر آزموده و جواب داده است. از جمله پس از انقلاب عربی در مصر، غربی‌ها اجازه دادند در کوتاه‌مدت افرادی منسوب به گروه اخوان المسلمین همچون محمد مرسی، که از رهگذر ارتباط با شیوخ سعودی از اندیشه‌های اخوانی عدول و به گرایش‌های خشن سلفی تمایل پیدا کرده بودند، بر سرکار آیند اما چندان طولی نکشید که همان مردم از حکومت اخوانیان سلفی رویگردان و به حاکمیت عناصر غربی همچون جنرال سیسی روی آوردند و سران سیاسی حکومت اخوانی به دار آویخته شوند و تجربه حاکمیتی و سیاسی اخوان که از پس ده‌ها سال مبارزه و با حمایت مردم مصر، فرصت حضور در حاکمیت را پیدا کرده بودند، برای همیشه دفن تاریخ شد و ارتباط مردم مسلمان مصر با این گروه و اندیشه‌های سیاسی آن، گسست و این به دلیل کژاندیشی‌ها و رفتار خشن حاکمان اخوانی و ناکامی در سیاست‌های داخلی و خارجی بود که مجال یاد و توضیح هریک نیست. تحقق این برآیند در افغانستان، محصول یک جنگ ممتد داخلی و تداوم ناامنی در طول سالیان دراز و در قالب دو پروژه طالبانیسم و داعش خواهدبود.- که تفصیل آن در مقال دیگری خواهد آمد- غرب اما این صبوری را دارد که منتظر ثمربخشی استراتژی‌های دراز مدت بماند. به وِیژه آنکه خود مستقیما در گیر ماجرا نبوده و ازمعرکه بیرون شده است و در عین زمان، اطمینان خاطر از این دارد که منافع کنونی و کوتاه مدت آن در منطقه، با ضمانت پاکستان و حامیان عرب طالبان، از سوی امارت طالبانی و دیگر گروه‌های تکفیری تأمین می‌شود و شاید بخش افشا نشده پیمان صلح آمریکا با طالبان حاوی این نکته نیز باشد.

6/ آغاز جنگ داخلی در پساخروج آمریکا از افغانستان، منفعت و توجیه دیگری نیز برای آمریکا در سطح بین المللی و جاهای که حضور نظامی و اشغالگرانه دارد دست‌وپا می‌کند، به این معنا که می‌خواهد بدانان تفهیم کند که حضور نظامی آمریکا به نفع مردم و ملت‌های اشغال شده است، به پیمانه‌ای که خروج اشغال گران مساوی با جنگ و ناامنی بیشتراست.

با نگاه از این منظر می‌توان محک و معیاری برای شناخت جریان‌های که در خط آمریکا و تأمین‌کننده منافع و اجرا کننده منویات آن است، از دیگر گروه‌ها و جریان‌ها، تعیین کرد. تمام کسانی که از پروسه صلح گریزان و بر طبل جنگ داخلی می‌کوبند و پیروزی و تصاحب قدرت را از لوله تفنگ جستجو می‌کنند، خواسته و ناخواسته، مجری سیاست‌های غر ب و آمریکا به شمار می‌روند، هرچند که در شعا و سخن بر ضد اشغال و اشغال‌گری، داد سخن سردهند.

در فرجام پرسشی که ممکن است در ضمیر مخاطبین نهفته باشد، این است که شکست و پیروزی آمریکا در افغانستان، از چه روی بیشتر با سنجه‌های فرهنگی و ارزشی سنجیده می‌شود و نه سایر سنجه‌های اقتصادی، امنیتی، اجتماعی، آزادی‌های مدنی و... که هم اکنون از آن‌ها تحت عنوان دست‌آوردهای بیست ساله یاد می شود؟!!

در پاسخ باید گفت اولا؛ چنانکه اشارت رفت حضور غرب و اشغال افغانستان در هیچ یک اززمینه‌های مورد انتظار و بنیادین، همچون دولت‌سازی، مبارزه با تروریسم، امنیت پایدار، بر چیدن کشت، تولید و توزیع مواد افیونی، نه تنها اثر مثبت و چشم‌گیر در پی نداشته، که نتیجه کاملا وارونه و بر عکس است. آنچه که هم‌اکنون به عنوان دست‌آورد بیست ساله ناتو و خارجی‌ها در افغانستان یاد می‌شود، رد پایی رهگذری بر کف شن‌های ساحل است که با یک موج، همچون طوفان کنونی، محو می‌شود. ثانیا؛ مهم‌ترین ساحت در روابط بین استثمارگر و استثمارشده، ساحت فرهنگی است، تا زمانی که یک ملت به اشغالگران به دیده اشغالگری بنگرد، دولت اشغالگر نمی‌تواند به اهداف داخلی و پیرامونی خویش در محیط اشغال دست بیابد و در افغانستان این اتفاق نیفتاد و این مهم، به نا کامی، دل سردی و سر انجام ترک افغانستان انجامید و نشان داد که افغا نستان نه آلمان پس از جنگ است و نه ژاپن پس از حمله اتمی، تا پایگاه نظامی و دائمی آمریکا شود، اینجا افغانستان است، بام ایمان و بیشه شجاعان!

نویسنده: آیت الله سيد محمود هاشمی ارزگانی





برچسب‌ها

نظر شما

  • AvaAdvertisement

مطالب مرتبط

آخرین اخبار

  • AvaAdvertisement