کد خبر ۲۳۴۳۰۷
تاریخ انتشار: شنبه ۲۵ ثَور ۱۴۰۰ ۱۹:۵۶

پرواز دختران هزاره

هزاره‌ها پیکرهای دختران بی‌گناه خود را بر دوش گرفتند و در بالای تپه‌های دشت به خاک سپردند. پدران و مادران مظلومانه می‌گریستند و هر از گاه صدایی بلندتر از زاری‌ها همه را به دعا فرامی‌خواند و سکوت حکمفرما می‌شد. گل‌های دشت پژمرده، رنگ‌پریده و بی‌رمق بود. آفتاب درخشش خود را از دست داده بود و ابرهای سیاه به آهستگی روی خورشید را می‌پوشاند.

مقدمه: به تصویر کشیدن مظلومیت مردمی بی گناه دردآور است.

پیش از آنکه این داستان دردآور را بخوانید از شما عذرخواهی می کنم که قصد ناراحتی و آزار روحی شما را ندارم؛ بلکه می خواهم فریاد دادخواهی برای مردمی مظلوم را به گوش جهانیان برسانم.

وقتی روایت چیرگی ظلم را در هر گوشه از جهان می شنویم به خشم می آییم و کاری از دستمان بر نمی آید. این مردم از هر قوم و قبیله ای که باشند فرقی ندارد و بدتر آنکه کودکان و دختران و زنان بی‌گناه و بی‌دفاع را نشانه می‌گیرند که مظلومیت‌شان بسیار دلخراش و آزاردهنده است.

همان‌طور که سعدی می فرماید:
بنی آدم اعضای یک پیکر اند
که در آفرینش ز یک گوهر اند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

این داستان روایت مظلومیت دختران هزاره، قومی از مردم افغانستان می باشد که پیرو دین اسلام و شیعه هستند و چندی پیش مورد حمله ظالمانه قرار گرفتند.

به امید روزی که منجی جهان از راه برسد و داد مظلومان جهان را بگیرد و ریشه ظلم برچیده شود.

از دوست افغانستانی‌ام که در نوشتن این داستان مرا یاری کرد سپاسگزاری می کنم.‌

آسمان صاف و آبی بهاری با درخشش خورشید، چشم نواز و شفاف بر فراز دشت برچی نمایان بود. گل های ریز زرد و آبی و بنفش بر پهنه دشت روییده بودند. مکتب‌خانه در پایین تپه ها برپا شده بود. دختران هزاره شور و شوق یادگیری در چشمان‌شان موج می‌زد. جایی که درس می‌خواندند هیچ شباهتی به مدرسه نداشت و مجبور بودند زیر چادر و روی زمین همه‌ آنچه با جان و دل می‌خواستند را فرا‌گیرند.  
لاله دختر ساکت کلاس در گوشه‌ای نشسته بود و همکلاسی‌هایش را نظاره می‌کرد. با وجود حفاظ چادری مکتب‌خانه چشم‌های سیاه درشتش تنگ‌تر دیده می‌شد. گل‌اندام خوشحال بود که زنگ آخر نوبت درس مورد علاقه‌اش جغرافی است. گونه‌های سرخابی آفتاب خورده‌اش شاداب بود و همیشه لبخند بر لب داشت. کتاب جغرافی را از کیفش بیرون آورد و با اشتیاق صفحه‌ای که درس آن روز بود را زودتر می‌خواند. او سرزمینش را با وجود محرومیت‌هایش دوست می‌داشت؛ اما می‌خواست روزی از مرزها بگذرد و سرزمین‌های پر‌رونق دیگر را در زندگی‌اش کشف کند. شکر‌گل، نگار و صنوبر بیش از همه‌بچه‌های کلاس دهم شلوغ می‌کردند و خنده‌های شان تا قسمت‌های دیگر مکتب‌خانه شنیده می‌شد. رحیمه و کامله دو دوست صمیمی بودند که همیشه کنار هم می‌نشستند و بیشتر از آرزوهای شان حرف می‌زدند. رحیمه می‌گفت می‌خواهم به دانشگاه بروم و بعد معلمی برای دختران شوم تا هرگز از تحصیل بازنمانند. کامله نیز بی‌پروا رویای دکتر شدن را در سر می‌پروراند و می‌گفت تمام مریض‌های هزاره‌ را رایگان درمان خواهم کرد. هر چند شرایط تحصیل برای دختران سخت‌تر از پسران در افغانستان بود؛ اما آنها همچنان آرزوها و رویاهایشان را باور داشتند.

با آمدن معلم همه‌بچه‌ها سراپا به حرف‌هایش گوش سپردند. آن روز معلم درس جغرافی را چنان بیان می‌کرد که دخترها سختی زیر پای شان را فراموش کردند و گرد و خاکی که باد بر پا کرده بود را نمی‌دیدند. حتی پلک نمی‌زدند. صدای شکم خالی هیچ کس نظم کلاس را بر هم نمی‌زد. سوألاتی که در ذهن شان بی‌پاسخ مانده بود را کم‌کم پاک می‌‌کردند. دیگر تنها گل‌اندام عاشق جغرافی نبود همه‌بچه‌ها با او همراه بودند. کلاس درس جغرافی، تاریخ، فرهنگ و سیاست درهم آمیخته بود. آنها این حرف‌ها را دوست داشتند؛ چون خواهان تغییر وضعیت کنونی خود بودند. می‌خواستند از چارچوب عقاید سنتی جامعه درباره‌زنان و اختلافات داخلی کشورشان رها شوند و به آرزوهای بزرگ شان دست یابند؛ اما باد بهاری می‌خواست بساط مکتب‌خانه‌را برچیند و بی‌محابا بر چادرها می‌تازید. گرد و خاک برپا می‌کرد و می‌غرید؛ اما کلاس درس همچنان برپا بود. وقتی کارش بی‌نتیجه ماند، دست کشید و آرام گرفت. نسیمی ملایم شد و به آرامی بر سر و صورت دختران معصوم بوسه می‌زد. پروانه‌های هم‌رنگ گل‌های دشت از راه رسیدند و عاشقانه گرد آنان می‌چرخیدند.

لحظه‌ای همه جا در سکوت فرورفت و ناگهان صدای مهیبی همه چیز را درهم کوبید و به یک چشم بهم زدن آتش از چادرها زبانه کشید. دختران به هر سو پراکنده و پرتاب شدند. دیگر اثری از کلاس درس بر جای نمانده بود. آنجا بی‌شباهت به صحنه‌جنگ نبود؛ اما چرا جنگ با معصومیت درآویخته بود. صدای ناله‌ دختران از هر طرف شنیده می‌شد. هزاره‌ها خود را به آن‌جا رساندند. در طی چند دقیقه دو انفجار پی‌در‌پی دیگر همه را واژگون کرد. مادران شیون‌کنان به دنبال دختران خود می‌گشتند.

لاله چنان پرتاب شده بود که در دوردست خون از سرش بر شیار جوی روان بود. گل‌اندام قدرت برخاستن نداشت. لبخند همیشگی‌اش از لبش بریده بود. در پاهایش احساس سوزش شدیدی می‌کرد. دستان بی‌حس و رنجورش تکان نمی‌خورد. چشمانش جور همه را می‌کشید و در عمق حادثه به دنبال کتاب‌هایش به هر سو می‌دوید.

شکرگل، نگار و صنوبر هر کدام در گوشه‌ای از دشت به خون غلتیده بودند و خنده‌های شان در شیون و فریاد از یاد می‌رفت. کامله با آنکه در حال جان دادن بود نمی‌توانست رویای دکتر شدن را رها کند. رحیمه فرصت فریاد هم پیدا نکرد و معلوم نبود جسمش در کدام گوشه دشت پرپر شد. در ازدحام هزاره‌ها کیف‌ها و کتاب‌ها خاک‌آلود و خونین بر روی زمین آوار بود. دختران مجروح همچون پرندگان پر و بال شکسته درد را به جان می‌خریدند تا کتاب‌های شان را نجات دهند.
و بعضی از پدران جز کتاب و دفتر از دخترشان اثری نیافتند.

فردای آن روز هزاره‌ها پیکرهای دختران بی‌گناه خود را بر دوش گرفتند و در بالای تپه‌های دشت به خاک سپردند. پدران و مادران مظلومانه می‌گریستند و هر از گاه صدایی بلندتر از زاری‌ها همه را به دعا فرامی‌خواند و سکوت حکمفرما می‌شد.
گل‌های دشت پژمرده، رنگ‌پریده و بی‌رمق بود. آفتاب درخشش خود را از دست داده بود و ابرهای سیاه به آهستگی روی خورشید را می‌پوشاند.

گویی زمین آه می‌کشید و با همه سردی‌اش آغوش گرمی برای گل‌های پرپر هزاره می‌شد و آنان را تنگ در آغوش می‌گرفت.
همان هنگام زمین با زمان پیمان انتقام در سر می‌گذراند و آتش خاموش دشت برچی را غمگنانه می‌نگریست.

باد دیوانه‌وار تمام آن روز را با سر و رویی غبارآلود و دودآگین در کوچه و خیابان‌های کابل با ناله می‌وزید و خود را بر در و دیوار می‌کوبید.‌

نویسنده: منیر اصفهانی

#کشتار_غرب_کابل
#مکتب_سیدالشهدا
#هزاره_ها
#کشتار_دانش_آموزان
#تروریزم_تکفیری

نظر شما

  • AvaAdvertisement

مطالب مرتبط

آخرین اخبار

  • AvaAdvertisement